تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۵

رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۵




سلاممممم به همگی

با قسمت ۵ اومدم

امیدوارم خوب باشه

زود برید ادامه مطلب....
به نام خدا

_سلام دکتـر !خوب هستید؟
_سلام حالش چطوره؟!
_دکتر فضولی نباشه،امـا چرا انقد براتون مهمه ؟تا اونجا که من می دونم بیماران اینجا همه براتون  در یک سطحن و فرقی ندارن اما چـرا این یکی فرق داره؟
‌_صد دفعه گفتم سوال و با سوال جواب ندید(با عصبانیت)
_باشه باشه !راستشو بخواین امممم
_حرف بزن راسخ !
_ایشون حالشون خوب نیست! 
 لعنتی میدونستم .میدونستم بردیای من اون تو داره زجر می کشه!
 -چیزی گفتین خانم دکتر
نه تو سرت به کار خودت باشه
 حالا چکار کنم ؟!
 لگدی به صندلی میزند و به سمت خانه اش می رود .باید همین امشب ترتیبشو بدم !امـــــا چطوری؟ خدای من!
اها فهمیدم خودشه ،امیدوارم جواب بده!
 -الو سلام ببین خانم راسخ زیاد وقت ندارم فقط یه چیزی بت میگم که حتما باید انجماش بدی،من تمام امیدم به تو. 
_باشه چشم،فقط ،چه چیزی از من میخواید؟                                           
  ازت میخوام بری و چهار چشمی مراقب بردیا،امم ببخشید آقای زرشناس باشی،چشم ازش بر نمیداری،باشه؟                                         
_چشم خانوم دکتر فقط این چهار چشمی شامل شیفت شبم هست؟
آره هست !میتونی؟
_سعی ام رو میکنم!  
 ببینم چکار میکنی،خدافظ                                                                      
_خدافظ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سانـــا:     

 از پشت شیشه ی اتاق بهش خیره شده بود و به فکر فرو رفته بود .وای،خودم به اندازه ی کافی مشکل دارم این دیوونه هم اضافش شد،وایسا ببینم،اصلا چرا دیوونه،پسر به این ماهی،حتما از گذشتش یه خاطره ی بدی داره که الان اینطوری داره بهش اثر میذاره دیگه،گناه داره طفلی دلم براش سوخت!
 چشمانش به صورت بردیا خیره شده بودند،چندتا تار از موهای پر پشت و قهوه ای رنگش بر روی پیشانی اش جا خشک کرده بودند و جذابیتش را چند برابر میکردند،سانا هنوزم داشت خیره خیره به او نگاه میکرد و در دلش برای حال پریشان بردیا که حال در اتاقی محبوس شده بود غبطه میخورد.
دوست داشت داخل اتاق شود و دلیل این حال خراب بردیا را از او بپرسد ولی بهانه ای برای داخل رفتن به اتاق نداشت،همانطور که به صورت جذابش خیره شده بود با صدای پرستاری که در پشت سرش قرار داشت به خودش آمد،و به سوی پرستار برگشت،پرستار که از صورت سرخ شده ی سانا و چشمان پراز اشکش تعجب کرده بود،با دلنگرانی از او پرسید:خانم راسخ حالتون خوبه؟،
بله خوبم چیزی نیست فقط یه خورده خستمه،
خب پس شما برید کمی استراحت کنید تا من برم این قرصارو به مریض بدم،سانا که از این حرف پرستار لبخند بزرگی بر روی لبانش نشست و چشمانش برق میزدند از شادی ،با لبخند به پرستار گفت:من خودم میبرم،و بدون اینکه به پرستار اجازه ی حرف زدن بدهد سینی دارو هارو از دستش کشید و به داخل اتاق رفت!
.
.
.
.
خب تموم شد نظرتون چیه؟ خوب بود؟
نویسنده ی این قسمت:Maryam
تا قسمت بعدی بای بای




موضوع: رمان های غمگین، رمان های عاشقانه، رمان سایه بان تنهایی،
برچسب ها: رمان عاشقانه، رمان غمگین، سایه بان تنهایی، قسمت پنجم رمان سایه بان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ یکشنبه 10 مرداد 1395 ] [ 10:57 ق.ظ ] [ Maryam ] [ نظرات() ]
نمایش نظرات 1 تا 30