تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۴

رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۴




سلام زود تند سریع برید ادامه با قسمت ۴...
.
.
.
.
به نام خدا

بردیا

صفحات اوله دفترم رو خوندم ،یعنی من دیوونه بودم؟؟؟؟؟تازه انگار داشـــــتم از خواب بیدار می شدم!تازه داشت کم کـــــم همه چے برام روشن می شد!
اون دختر،بستن دست و پام و آوردنم به اینجا به زور!خــــــــــدای من 
با فریادم تمام پرستارا اومدن تو اتاق ،ولی دیگه آروم نمی شدم چطور ممکنه اون به من دروغ گفت! اون منو فریب داد آآآه خــــــــــدا ......
اون درد دوباره برام زنده شد !  "همون روز مرگـبار "
_(نه نـــــه خواهش میکنم ، کمکم کنید نه نمیخوام ،مامان مـــــامان بابا کجایید بیاید پیشم !من نمیخوام اینجا بمونم،نمیخوام اون دستگاه رو نیارید .....
و در لحظه ی آخر صدای فریادهام بود که به گوش می رسید!)
و در یک آن کل دنیا برام تاریک شد!  نمی دونم از کی ولی داشتم گریه می کردم دوباره همون حالت دو قطبی لعنتے اومد سراغم! خنده گریه خنده گریه گریه خنده و...
سرمو بلند کردم ،ببینم کسی در این جهنم خونه هست یا نه !؟که دوبـــــاره اومد!چطور تونست بیاد  همونطور که زیر پتو قایم می شدم داد می زدم نه نه نیا حق نداری بیای کی به تو اجازه داده ؟!از این جا برو  خنده ای کردم و با اشک هایی که بی وقفه از چشمانم جاری میشد گفتم :من پسره زرشناسم بابام اگه بفهمه اومدی ،اذیتم کنی! و به سمتم کفش بندازی 
زندت نمیزاره !!!
بعد با صدایی که توش رگه های بغضم  بی داد می کرد ادامه دادم مگه نمی دونی اون انقد پول داره که هر چیو بخواد همون میشه)
امـّا نمی دونم با این حرفم چرا حالت نگاش غمگین شد و دلم به درد اومد ،من چکار کردم 
اون داره گریه میکنه مـــــنه لعنتی چکار کردم و دوباره داد می زدم!هیچ کنترلی روی رفتارم نبود هیچی انگار توی چهار تا دیوار سفید زندگی می کنم و هیچ چیز از رنگ های دیگه نمیفهمم مثل تمام روانی های اینجـــــا!                          
_______________________________

(دلـناز)
اوووه اینجا چقد شلوغه ،عجب آهنگے هم گذاشتن ایوول!
همینطور که داشتم سر جام مهمونا رو نگاه می کردم چشم به یه پســـــر جنتلمن افتاد ،فکم باز موند پسر جذابی بود یعنی جذاب برای یه لحظه شه !فکر کنم نگاه خیره ام رو دید چون سرشو بلند کرد،ایش حالا فکر نکنه تحفه اس داشتم نگاش می کردم ،نه جانم داشتم به گلدون جفتش خیره می شدم قوربونش برم چه قد هم که خوشگله بلا !با اون چشمای خوشگلش نه نه ببخشید گل های نازش آدمو جادو میکنه لا کردار!!
 مام که لامصب دل رحم نمیتونیم چشم از گلدونه ور داریم اه اه نگاه چقدم مگس دورشه! از اون لبخندای خبیثی که مطعلق به خودم بود زدم و گفتم:ولی من که عاشـق مگس پرونیم !... آره دلی جون وقتشه بزن بریم تا این گلدونه صاحاب پیدا نکرده وقت گرد و خاک بازیه!
خوب خوب اول یه نگاه تو آینه جیبیم به خودم انداختم،والا الکی که نیست گلدونه ،گـــــلدون اگه بدونی چقد خوشگله!!!!
_اهم اهم ‌!!
گلدونه_خانوم مگه اینجا دستشویی؟!
_نه اینجـا ،جاے آدمای بی شعوری همانند شماست گلدون جان !نه ببخشید آقای آقای ...اه یادم نمیاد فامیل شرفتون ؟؟
گلدونه لبخندی زد و گفت نبایدم یادتون بیاد سرکار علیه بنده بردیا زرشناس هستم !و جناب عالی؟
همون طور که لبخندی پت و  پهن تو صورتم بود و مستقیم به چهره ی خوشگلش آی من چقد اشتباه میکنم بازم معذرت به چهره ی نکبتش ذول زده بودم که  الحقم خوشگل بود( بین خودمون بمونه )-_-‌¡ تا اینکه متوجه شدم سوال پرسید بله سوال ای وای سوال چی پرسید حالا جوابشو چی بدم؟؟؟؟ 
اون که فهمید من اصلا تو باغ نیستم و رفتم تو خونه ی ننه بزرگه ی سیندرلا بهم گفت:
_اسمتونو پرسیدم خانوم!
_آه بله م....ن چیزه من دلناز هستم و از اشنایی با مردی به کمالات شمـــــا خوشتیپم !
اونم که متوجه طعنه و کلمه ےمسخره اخر  جملم شد!بر عکس تصورم لبخندش عمیق شد و در جواب گفت
_همچنین خانوم خوشتیــــــــــپ
عوضی همچین خوشتیپ و کشید که گفتم الان از دهنش کف در میاد
.
.
.
امیدوارم خوب باشه
نویسنده ی این قسمت:Maryam
نظر فراموش نشه      




موضوع: رمان سایه بان تنهایی، رمان های غمگین، رمان های عاشقانه،
برچسب ها: رمان غمگین، رمان عاشقانه، سایه بان تنهایی، قسمت چهارم رمان سایه بان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ چهارشنبه 6 مرداد 1395 ] [ 06:54 ب.ظ ] [ Maryam ] [ نظرات() ]
نمایش نظرات 1 تا 30