تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۳

رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۳




سلام به تمامی دوستداران رمان

با قسمت ۳ اومدم

چون خیلیا از این رمان خوششون اومد

و طرفدار های زیادی پیدا کرد

سعی میکنیم زود به زود قسمت هارو

قرار بدیم
.
.
.
قسمت ۳ در ادامه...

نظر فراموش نشه
به نام خدا

۱۰ روز بعد

دانای کل:

_خانوم هدایت باور کنید ،این تنها راهشه !به حرف هیچ کس گوش نمی ده ! همش خودشو زندونی کرده !هر چی میخواین میدم بهتون فقط کمکش کنید!
_اخه اینکاری که شما می گید برای مریض خطر داره ،اگه وابسته شد اوضاع آشفته تر میشه !
زن گریه کرد ،التماس کرد !خدایا چڪار کنم یه راهی جلو پام بزار،از یه طرف بدهیام  افتاده به جونم از طرفی..... نمیتونم این درستش نیست!
_خانوم هدایت  این چک و قبول کنید ،باقیش و بعد بهتون میدیم!
به مبلغ چک نگاه کردم ،وای خدایای من چقدر زیاد معلومه وضعیت مالی خوبی دارن که اینطور پول خرج میکنن.شاید،شـاید این همون معجزست  اره نباید از دستش بدم !
باشه قبول پس فردا چه ساعتی؟
(زن خیلی خوشحال و دست پاچه شد )
_بله فردا ساعت ۷ یه مهمونی میدم اونجا میبینمتون ! 
-باشه آدرس برام پیامک کنید !

..................................................................

(دفترچه خاطرات)

بردیا

_عه نکن تمام صورتم پره بستنی شد!ولم کن اصلا تو کی هستی ؟برو از اینجا همیـــــن حالـــــا!
_برم دیگه بر نمی گردم ،گفته باشم آقاے بد جنس!
‌_خوب حالا که فکرشو میکنم نرو! بمون پیشم !نــــــــــرو‌!
دختر که کمی تعجب کرده بود از تغییر ولوم صداش خیلی اروم گفت:
_بردیا خان ‌،من که جایی نرفتم همین جام!بردیا منو نگاه !میگم منو نگاه کن!تو چرا یهو اینطور کردی؟
_نه تو میخوای بری من مے دونم نمی زارم !!!!!نمی زارم تو باید پیشم بمونی !

.‌..............................................................

در اتاق  را  باز میکند و دختر را به زور وارد اتاق میکند،دوباره دیوانه شده بود ،دوباره حس نفرتش شعله ور شده بود دوباره حس خلأ !
بدون کمی احساس ،لطافت بدون کمی عشق با زور و خشم  چشم بر روی عواطف دختربست و او را به سرنوشت همان دخترانی در اورد که تا ماهی پیش او را عاشق و شیفته ی خود می دانستند ‌!
ولی حالـــــا چه؟چه آمد بر سر این انسان که اینگونه دل می شکند.و نمی شنود گریه های دخترک را التماس هایش را برای آزادی!
_بردیا .بردیـــــا خواهش میکنم !رحم کن بردیــــــــــا مگه تو نمی گفتی منو دوس داری پس چرا میخوای عذابم بدی؟؟؟بگو چرا؟
بلند خندید:
رحم کنم ؟آخی کوچولو نترس طوریت نمیشه هواتو دارم خودم( و باز قهقهه سر داد)اره اره خیلی دوست دارم تو چی مگه منو نمیخوای پس تحمل کن دیگه!
و بدون هیچ انسانیت  به خواسته ی شومش رسید !و دختر بی رمغ گوشه ای پنهان شد و اشک ریخت!
به راستی چه کسی مقصر است ؟دختر ؟یا بردیا !.....شاید هم سرنوشت و روزگاری که برایش رقم خورد!

.......................................................

دانای کل:

رو به روی آینه اندام خوش تراشش را تماشا می کرد و به حال و زندگی  دیگران غبطه می خورد  کفش هایی مشکی رنگی پوشید ، که زیبایی خاصی به پاهایش می داد و پیراهن مجلسی و عروسکی قرمزش که در تنش خوب جلوه می کرد و ساپورت مشکی رنگ که طرح های زیبایی رو آن کار شده بود !همراه با آرایشی دخترانه و ملایم که او را بیش از حد معصوم  کرده بود .چهره ی زیبا و متین او نظر هر کسی را به خود متوجه می داشت!
از عمق آینه دختری را می دید که باید زندگیش را زیر و کند باید بازیگر خوبی باشد و خوب از عهده اش بر بیاید ! بارها و بارها زیر لب تکرار می کرد " طوری نمیشه من میتونم آره خودشه" با این حال می دانست کاری که می کند چندان هم امنیت ندارد و سختی هایش را به حتم نشان خواهد داد!
صدای تلفن همراش اون رومتوجه ی خودش کرد 
صفحه رو باز کرد یک میس کال برایش امده بود ‌!
و با خود در دل گفت"بازی شروع شد !آماده باش وقت مبارزس"
و مانتوی قهوه ای سوخته اش را با یک شال خردلی پوشیدو به سمت در خانه اش رفت . خانه ای که تمام این سال ها به جز در و دیوار هایش هیچ کس را در آن ندیده بود، اما باز با تمام قوایش تحمل می کرد!
یک بار دیگر خودش را چک کرد همه چیز را آورده بود، اما باز حس می کرد چیزی وسط کار میلنگد اما با خود گفت" لابد بخاطر اظطرابیه که دارم"
به طرف پارکینگ رفت و سوار ماشین نه چندان مدل بالایش شد و به سوی خانه ای حرکت کرد ،که قرار بود زندگیش را تغییر دهد!
.
.
.
.
خوب بود؟
نظرتون رو حتما بگید.
نویسنده ی این قسمت:Maryam
تا پستی مجدد خدافظ




موضوع: رمان سایه بان تنهایی، رمان های غمگین، رمان های عاشقانه،
برچسب ها: رمان عاشقانه، رمان غمگین، سایه بان تنهایی، قسمت سوم رمان سایه بان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ شنبه 2 مرداد 1395 ] [ 01:06 ب.ظ ] [ Maryam ] [ نظرات() ]
نمایش نظرات 1 تا 30