تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۲

رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۲




سلام دوستای گلم

امروز درواقع امشب

با قسمت ۲ رمان سایه بان تنهایی اومدم

امیدوارم لذت ببرید 

برای بهتر شدن و رفع اشکالات رمان نظرتون رو بیان کنید

مرسی

برای خوندن رمان به ادامه ی مطلب برید...
بـــــه نـام خدا

بردیا:

پدرم مردی بود ،دارای ثروت امـــــا هیچ وقت توجهی به من نداشت! همیشه شاهد اختلاف پدر و مـادرم بودم !
تا اینکه کم کم بردیا بزرگ شد و از نوجوانی به جوانی رسید !بله من بزرگ شدم و هنوز هم همون دیوانه هستم ولی مرد جنون آسا لقب داده شدم !همان پسرک الان یه دیوونه ی  زنجیره محسوب میشه!
همان که هر شب بالشتش خیس و غم های دنیا رو بدوشش می کشید!
ته مانده های سیگار یادگاری از خاطرات این نفس کشیدنمه که اسمش و زندگی گذاشتن
مادرم زنے سختی دیده و پدرم مردی خوش گذرانه که فکر میکنه با پولش میتونه هر چیزو هر کس و بخره
تنها فرزند خانواده ی زرشناس با این همه دارایی منم !پدرم هر شب سرزنشم میکنه ،میگه که من دیوونم ،مایه ننگشم
با وجود ۲۷ سال سنی که دارم !یه روز منو زد، 
 پسرشو !...
.زرشناس بزرگ دس رو دوردونش بلند کرد! .......اون شب تا خود صبح سیگار کشیدم و گریه کردم !
مادرمم پا به پام اشک ریخت!
میخواستم خودمو از پنجره پرت کنم پایین!....آره خودشه بردیا واسه چی داری این کوفتی(منظور زندگیه) رو تحمل می کنی بکُش خلاص شو خودتو آزاد کن پسـر!
و قهقهه هایی که از خنده هام فضا رو پر می کرد و اواسطش که گریه هام به گوشم می رسید ،گوشمو می گرفتم و فریاد می زدم!            مادرم گریه می کرد، پدرم داد "میزد تمومش کن بردیا !!تمومش کن بس کن دیگه توانشو ندارم دیوونگیتو تموم کن تا کی میخوای این زندگی و ادامه بدی !"
ولی به گوشم نمی رفت شده بودم یه ادم دو قطبی که گریه هاش توی خنده هاش بود و خنده هاش تو گریه هاش !!هیچ چیز و نمیفهمیدم!حتی اینکه روز به روز دارم توی لجن زارفرو می رم !‌
با این حال هیچ کس نمی دونه اثرات خودشو تو دفتر چه خاطراتم ثبت میکنه ،چون من هر شب یاد آوری میکنم امروز و روزهای قبلمو  تو یه دفترم تا یادم نره بی رحمی آدم ها رو !نه نباید یادم بره نباید نباید نبایـــــد!!
................................

دلناز

مـــــادر و پدر عزیزم ،هر چند که شما دیگه پیشم نیستید !رفتید از پیشم از این دنیا !از این شهر! از این آدما رفتـید و دخترتونو تنها گذاشتید!
میخوام بگم کم آوردم !دلم براتون تنگ شده!سنگ سرده مامان من آغوش تو میخوام کجایی !؟اونجا بدون دخترت خوش می گذره !پس چرا دیگه نمی گی دلنازم تو زندگیه منی تو وجود منی تو ثمره ی منی!
چرا نیستی که ببینی دخترت ،با تمام این سختیا بالاخره تو رو به آرزوت رسوند !کجایی که ببینی غم دنیا رو دلم سنگینی میکنه؟!
_خانوم .خانوم تو رو خدا تو رو خـــــدا یه شاخه گل بخر !
(یه قدم اون طرف تر)
_خانوم قبرو بشورم خانوم تمیز میشورما!!
_باشه بیا !
هر روز که میام پیشت مامان تازه میفهمم که چقدر ادم هست که از من بدتر زندگی میکنن مثله این بچه ها !
رز ها رو پرپر میکنم می ریزم رو قبر!زمان ،همیشه باهاش مشکل داشتم چـــــرا به عقب نمی ره؟
مامان امروز دوباره صاحب خونه زنگ زد برای کرایه اش ،انقدر زیر قرض و وامم که دیگه نایی ندارم!
کاش یه معجزه ای می شد !ڪاش!
.
.
.
امیدوارم خوب بوده باشه

نویسنده ی این قسمت:Maryam

تا قسمت ۳ خدافظ




موضوع: رمان های غمگین، رمان های عاشقانه، رمان سایه بان تنهایی،
برچسب ها: رمان عاشقانه، رمان غمگین، سایه بان تنهایی، قسمت دوم رمان سایه بان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ پنجشنبه 31 تیر 1395 ] [ 01:00 ق.ظ ] [ Maryam ] [ نظرات() ]
نمایش نظرات 1 تا 30