تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۱

رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۱



سلام خوبید؟؟

من مریم هستم

همچنین نویسنده ی اصلی این رمان

امیدوارم رمان هامون مورد پسند قرار بگیره

برای کسب اطلاعات رمان توضیحات را حتما بخوانید
.
.
.
.
نام رمان:سایه بان تنهایی 

نوع رمان:عاشقانه،غمگین

سال:۱۳۹۵

نویسنده ی اصلی:Maryam

توضیحات:

داستان درباره ی پسری جوان به نام بردیاست

که فردی مبتلا به بیماری پارانویا هست

از بچگی همه او را دیوونه خطاب میکردن

تا اینکه....

برای خواندن قسمت اول به ادامه ی مطلب برید...
به نام خدا

در دنیای من نه خندیدن جرم است و نه دل بریدن!
من خیلی وقت است خودم را آزاد آزاد کرده ام!
نه منتظر شکستم،نه منتظر برگشتت!
من این روز ها پوچ پوچم!
آیا معنی دیوانه را میفهمی؟
معلوم است که میفهمی!تو خودت استاد دیوانه کردنی!
امروز باز هم نتوانستم با این روح سرکش مقابله کنم! باز به همان سویی رفت که آخرین بار روحم اسیرش شد!
باز به همان نقطه،همان زمان و همان مکان آمده ام!
تا ثابت کنم آمدنت مثل بارانی بود که بارید و صبح روز بعد خورشید تمام نم هایش را خشک کرد و دیگر از اون غرش رعد و برق خبری نیست!و من باز به امید همان باران باریده شده بیدار شدم تا باور کنم که باران دیگر در شهر تو باریده نخواهد شد!


....................................................................


بردیا


دوباره میشکنه سکوت با بغضم!

دوباره آدما حالتو میپرسن!

دوباره مثل قدیم تو قلبمو بشکن!

دوباره گریه کبودیه چشمم!

غیره تو کل شهر از حالم خبر داره!

منو برگردون به زندگیم فقط با یه

نگاه سادت!یه لبخند عادی!

تو میگفتی زخم هایی که بم زدی حاد نی!

پس چرا گریه کردم؟

فقط یه چند وقته یکم سرد و گوشه گیرم!

شبا تو خلوتم بهونتو میگیرم!

(آهنگ گریه کردم از اشوان)

هزار بار گوشش کردم.خدایا این دیگه چه بازی جدیدیه؟
من کجام؟این آدما چی میگن؟یعنی چی که من فراموشی گرفتم!هیچی یادم نمیاد...هیچی
تو یه اتاق که در و دیوارش سفیده زندونی شدم!از تمام این غربت این آهنگ تنها همدمم شده!خنده داره! حتی اسمم یادم نمیاد!فقط یه عده آدم که نمیشناسمشون منو بردیا صدا میزنن!انگار تو زمان گم شدم!
هربار که میخوام چیزی از گذشته به خاطر بیارم ذهنم اِرور میده!
الان ۱۲ روزه که اینجام! هر روز صبح بلند میشم یه سری کاغذ و میخونم شبیه دست خط خودمه یعنی من اینارو نوشتم؟!
صفحه اول...صفحه دوم....سوم...انگار دفتر خاطراتم بوده!!
ولی عجیبه بعضی جاهاش مبهمه انگار یکی برگه هاشو کنده!صورت اون زن تو نظرمه،گریه هاش فریاد هاش که میگه:بردیا پسرم منم ماهرخ مادرت! چرا منو یادت نیس چرا؟(با فریاد) و دوباره در اتاق بسته میشه و من میمونم و یک دنیا ابهام زندگی!
صفحه ی اول دفتر:
اه!لعنتی! تنهایی تنهایی تنهایی! هزار بار دیکتش میکنم ولی آخرش چی ؟همیشه هر کی تو زندگیم میومد منو دیوونه خطاب میکرد!حقم دارن!
کی شبا برای اینکه ستاره ها رو بشماره اتاق و تخت گرم و نرمشو ول میکرد و می رفت رو پشت بوم بخوابه یا کی غذاشو با وجود میز نهارخوری تو راه پله میخورد؟!
کی بود همیشه از مادرش می ترسید! شبا کابوس می دید از خونه بیرون نمی رفت خودشو حبس می کرد.با کسی حرف نمیزد؟!کی بود؟! من بردیا به اسارت گرفته شده توسط زندگی! من بردیا زرشناس هرگز طعم زندگی رو نچشیدم!همش تنها بودم تنها بدون هیچ اسباب بازی از کودکی تا الان!
یادمه اوایل هم کلاسی هام وقتی رفتار منو دیدن،کفشاشونو به سمتم نشونه گرفتن و انقدر زدنم تا راهی بیمارستان شدم!هه..همون روز فهمیدم که من فرق دارم با همه ی کسایی که دور و ورم هستن!با مادرم که هر روز صبح برای اینکه پسرش ببینه گریه می کرد پشت در اتاقم! و من می خندیدم،لذت میبردم !دست خودم نبود که،زندگی منو عذاب میداد و من برای خالی شدن تمام عقده هام دوست داشتم اشک یکی ببینم مثل هر شب که با گریه از خواب بیدار میشدم!
.
.
.
پایان قسمت ۱

نویسنده ی این قسمت:Maryam

امیدوارم لذت کافی رو برده باشید!
تا قسمت ۲ خدانگهدار




موضوع: رمان سایه بان تنهایی، رمان های غمگین، رمان های عاشقانه،
برچسب ها: رمان عاشقانه، رمان غمگین، سایه بان تنهایی، قسمت اول رمان سایه بان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ شنبه 26 تیر 1395 ] [ 08:13 ب.ظ ] [ Maryam ] [ نظرات() ]
نمایش نظرات 1 تا 30