تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایبان تنهایی،قسمت ۱۶

رمان سایبان تنهایی،قسمت ۱۶

سلام به همگی

سال تحصیلی جدید با یه هفته تاخیر تسلیت

دیگه از این به بعد یکم قسمت ها دیر تر قرار میگیره 

طبیعی هم هست چون مدارسه

خب برید ادامه با قسمتی دیگر از من....

به نام خدا


بردیا(دفتر خاطرات):

یه دختر چقدر میتونه خوب باشه؟ دلربا جز یکی از بهترین افرادی بود که وارد زندگیم شد!
«چرا باهاش اون کارو کردم که حالا هم دیگه اون نباشه هم من تو این قفس زندونی شم!؟»
«خاطراتمون زیاد نبود ولی من همون یه ذره خاطره ای رو هم که با هم داریم،دوست داشتم! منتها اگه منه لعنتی خرابش نمی کردم!»
«همش تقصیر خودته بردیا!! به دنیا اومدن تو از همون اول هم اشتباه بود. تو باید همون اول میمردی نه اینجوری تو این زندون که از صدتا مردن بدتره،باشی!!»
ادامه ی صفحات رو خوندم:
امروز روز ولنتاینه و من میخوام برای دلربا یه کادو بگیرم! به نظرم باید با یکی مشورت کنم ولی با کی؟! من که کسی رو ندارم! پس بی هدف رفتم توی بازار و مغازه ها رو دید میزدم تا شاید چیزی نظرمو جلب کنه! 
حدودا یک ساعت و نیمه که تو بازار میچرخم ولی دریغ از چیزی که نظرمو جلب کنه!
خسته شدم. بنابراین رفتم تو یه کافی شاپ! یه کاپوچینو سفارش دادم و نشستم رو یکی از صندلی ها!!

............................................

سانا:

ای خدا! آخه همین امروز که من کلی کار دارم همه یادشون افتاده بیان بانک؟! ای بابا!
نه مثل اینکه تمومی نداره! هووووووف...خیر سرم مثلا دو دقیقه ای کارم تموم میشد.الان گلنار کلمو میکنه!
ساعتو نگاه کردم...اوه شت یه ربعه هشته!! قطعا به موقع نمیرسم و از سینما جا میمونم!
_خانم برید دیگه!
سرمو اوردم بالا! اع! چه عجب!! انگار صف بلیت کنسرت وان دیه(D:) که اینقدر شلوغ بود! رفتم جلو!
خدارو هزار بار تنکس کارم زود تمام شد!!
بدو بدو از بانک اومدم بیرون و یه تاکسی گرفتم.آدرس سینما رو بهش دادم.دوباره ساعت و نگاه کردم....پنج دقیقه به هشت!!
اووووف دیگه( قطعا به توان دو )نمیرسم!!
تلفنم زنگ خورد! اوه گلناره!
_الهی من فدای چشای مشکیت بشم!! الهی ساقدوش عروسیت بشم!! الهی...
_خفه شو!! تا دو دقیقه دیگه اینجایی وگرنه خودت میدونی!
_باشه! باشه! ولی ترافیکه یه کم شاید یه نمه دیر برسم!
_من نمیدونم دیگه!
_اع! بی انصاف نباش دیگه!....صدای بوق تو گوشم پیچید!!
بعد از نیم ساعت به سینما رسیدم! اوه خدای من گلنار هنوز بیرونه(پس میخواستی بره تو؟:/) داره منم نیگا میکنه!! اشهدمو خوندم« بسم ال...
گلنار:دستت درد نکنه! اینه دیگه هان؟! همین امروز که ما میخوایم بریم سینما خانم تازه یادش افتاده کار بانکی داره!!
فهمیدم خیلی از دستم ناراحته!!
_گلنار به خدا ترافیک بود بعدشم دیروز بانکی که من کار داشتم نبود !!خواهش میکنم بیا بریم دیگه!!
_چهل و پنج دقیقه از فیلم گذشته چیشو ببینیم دیگه؟!
_خب بیا بریم یه رستورانی این نزدیکی هاست!میریم شام میخوریم تا سانس بعد اوکی؟
_باشه! فقط امیدوارم دیگه نه کار بانکی پیش بیاد نه ترافیکی باشه!!
_مطمئن باش پیش نمیاد!
همون لحظه تلفنم زنگ خورد!صفحه موبایل رو نگاه کردم! اوه اوه از بیمارستانه!!
_بله بفرمایید؟
_..........
_چی؟
_........
_ولی الان شیفته من نیست! یکی دیگه رو بفرستید!
_........
_میگم نمیتونم کار دارم !
_........
_باشه باشه! الان میام!
قطع کردم! یعنی من یه روز از دست این بردیا آسایش ندارم!!
حالا چه جوری به گلنار بگم؟!
_امممم! گلنار!!
_میدونم از بیمارستان بود باشه برو خودم تنهایی فیلم رو میبینم!!
وااای حالا اینو کجای دلم بزارم آخه!!؟
میدونستم اگه بخوام باهاش بحث کنم کلی طول میکشه!! واسه همین به یه خداحافظ اکتفا کردم!!
.
.
.
نظر؟؟؟
نویسنده ی این قسمت:Mobina




موضوع: رمان سایه بان تنهایی، رمان های غمگین، رمان های عاشقانه،
برچسب ها: رمان غمگین، رمان عاشقانه، سایبان تنهایی، قسمت شانزدهم رمان سایبان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ پنجشنبه 8 مهر 1395 ] [ 12:21 ب.ظ ] [ Mobina ] [ نظرات() ]
نمایش نظرات 1 تا 30