تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایبان تنهایی،قسمت ۱۵

رمان سایبان تنهایی،قسمت ۱۵


سلام به دوستای گل خودم

خوبید؟؟

تازه رمان داغ شده 

پس بپرید ادامه...


به نام خدا


دلربا(زمان گذشته )

من:وااای بردیا بسه اینقدر بستنی به خوردم دادی که گلوم یخ زد!!
بردیا:نه خانومی!! باید بخوری هنوز! تو که چیزی نخوردی.برم یه کاسه دیگه بخرم؟؟
من: زده به سرت؟؟میگم اینقدر خوردم گلوم یخید!!
بردیا با خنده: منظورت همون یخ زد،بود دیگه؟!
من: هرهر رو آب بخندی آقا بردیا!
بردیا: نظرت چیه بریم پارک یه دوری بزنیم؟
من:واای آره عالیه!!
خندید:اگه میدونستم اینقدر ذوق میکنی زودتر میگفتم بریم!!
من:اااا بریم دیگه!
بردیا: باشه بابا نزن! پالتوت رو بردار تا بریم
با ذوق پالتوی زرشکی رنگم رو برداشتم و دنبال بردیا راه افتادیم سمت ماشین!
به محض اینکه نشستیم تو ماشین،بردیا ضبط رو روشن کرد و یه آهنگ قشنگ اما تقریبا قدیمی رو پلی کرد:
تو.....خیس شده موهات
قشنگه حرفات...میخندی آروم
تو.....اینو میدونی ...چقدر واسه من عزیزی خانوم
عشقت که باشه.....دنیام آرومه....میشه بمونی....با این دیوونه؟
عشقت که باشه.....دنیام آرومه....میشه بمونی....با این دیوونه؟
باش تا آخرش....تا بشه غریبه و آشنا باورش 
که تلخ نمیشه همیشه داستانا تهش 
واسه قلبم یه بهونه باش واسه تپش
(عشقت که باشه،مهدی جهانی و علیشمس)
با عشق نگاش کردم...واقعا دوست داشتنیه این مرد!
یهو ماشین وایساد ولی من هنوز مات بردیا بودم.برگشت نگام کرد:چیزی تو صورتمه که اینجوری زل زدی بهم؟
یه لحظه به خودم اومدم!
من: ها؟! نه! نه! هیچی بریم!
خندید و آروم گونمو بوسید: قربون اون خجالتت!!
سریع پیاده شدم.بردیا هم پیاده شد.پارک خلوت خلوت بود.سریع رفتم و روی یه تاب نشستم و به بردیا گفتم: بردیا بیا هُلَم بده!
خندید: واقعا میخوای سوار تاب شی با این سنت؟
من با اخم: مگه من همش چند سالمه؟!
بردیا با لبخند: شما هر چند سالتون هم باشه واسه من بچه ای عزیزم! و اومد و تاب رو هل داد!
خندیدم....از ته دلم....چقدر من خوشبختم که مردی مثل بردیا کنارمه! تا وقتی اون هست از هیچی نمی ترسم! ولی ای کاش اون بیماریش نبود...اه..چرا همش باید به چیزای منفی فکر کنم؟...اون هیچ وقت با من اون جوری رفتار نمیکنه! من فرق دارم براش!
برگشتم نگاهش کردم.موهای خرمایی خوش حالتش سمت چپ بود و با هر نسیمی تکون میخورد!
لبخندی به روم پاشید! من هم جوابش رو با لبخندی عمیق تر دادم! هیچ چیز نمیتونه مارو از هم جدا کنه....هیچ چیز❤
.
.
.
اینم یه قسمت دیگه از من
خوب بود؟
بعله دیگه اگه باشه که جفت پا میام تو صورتتون
نویسنده ی این قسمت:Mobina
به قول خودتون بای تا های




موضوع: رمان سایه بان تنهایی، رمان های غمگین، رمان های عاشقانه،
برچسب ها: رمان غمگین، رمان عاشقانه، سایبان تنهایی، قسمت پانزدهم رمان سایبان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ دوشنبه 29 شهریور 1395 ] [ 03:43 ب.ظ ] [ Mobina ] [ نظرات() ]