تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایبان تنهایی،قسمت ۱۴

رمان سایبان تنهایی،قسمت ۱۴



سلام به همگی

خوبید؟؟

اینم قسمتی که من نوشتم

برید ادامه....

به نام خدا

دلناز

وقتی رسیدم خونه فقط میخواستم بخوابم ، خیلی خسته بودم 
فقط شال و مانتوم رو در اوردم خودمو پرت كردم روی تخت ، بالاخره تموم شد 
امشب بعد از مدت ها میتونم بدون دل مشغولی واسه اینكه هنوز انتقام دلربا رو نگرفتم بخوابم... اخ دلربا كجایی كه دلم واست یه ذره شده ، با همین فكرا چشمام داشت گرم میشد كه بخوابم كه در اتاق عین فشنگ باز شد و یكتا دست به كمر وارد شد 
_علیك سلام دلناز جووون  
حوصلشو نداشتم ... حوصله ای هیچ كسو نداشتم 
_یكتا خوابم میاد برو بیرون درم ببند... لطفا 
_باز چته پاچه میگری 
_یــكــتـا 
_باشه بابا رفتم چرا داد میزنی 
بعدشم بلند شد و عین یه حیوون در رو بهم كوبید ، اخر خل میشم :| 
خوابم پریده بود بعد از مدت ها هم دلم میخواست گریه كنم 
هدفونمو برداشتم به اهنگ پلی كردم ... یه اهنگ قدیمی كه دلربا همیشه گوش میداد 
دوباره نمیخوام چشای خیسمو كسی ببینه 
یه عمره حال و روز من همینه 
كسه به پای گریه هام نمیشینه 
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام 
بوی غم گرفته كسی نفهمید غمم چی بوده 
دلیل یك عمر ماتمم چی بوده 
(چشمای خیس من_محسن یگانه)
اینقدر تکرار شدتا خوابم برد
................................................................

بردیا

به سختی چشمامو باز كردم ، حس میكردم 100 سال خواب بودم از بس كه بدنم كوفته بود 
نگام افتاد به سقف ... سقف اتاقم سفید بود ؟ مشكی نبود ؟ میخواستم دستمو بیارم بالا 
كه چشمام و بمالم كه یه سوزش تو دستم حس كردم ... چرا بهم سوزن سرم وصل بود؟
یعنی اینجا بیمارستانه ؟ یادم نمیاد هیچ وقت بیمارستان اومده باشم 
همه چیز همیشه تو خونه حل میشد اما الان چرا اینجام پس ؟
همون موقع یه خانم اومد داخل سریع پرسیدم 
_من كجام ؟؟
انگار حوصله نداشت چون بهم پرید و گفت 
_تــیمارسـتـان این دهمین دفعست كه بهوش میای اینو میپرسی 
بعدم ول كرد و رفت 
تو شك بودم اون گفت تیمارستان؟گفت من ده باره دارم بهوش میام 
من ، من حالم اینقدر یعنی بد بوده كه اوردنم اینجا... ؟
میان میبرنم دلناز میاد مامانمم میاد بابامم اونقدر بد نیست میاد مگه نه!؟
حالم خوب نبود سرم داشت منفجر میشد شروع كردم به عربده كشی 
اونقدر بلند كه حس میكردم هر لحظه امكان داره حنجرم پاره بشه!
سریع چندتا پرستار اومدن داخل بهم چند تا چیز تزریق كردم 
منگ شده بودم و اروم اروم رفتم تو دنیای بی خبری...
.
.
.
نویسنده ی این قسمت:Hasti
نظر فراموش نشه




موضوع: رمان سایه بان تنهایی، رمان های غمگین، رمان های عاشقانه،
برچسب ها: رمان غمگین، رمان عاشقانه، سایبان تنهایی، قسمت چهاردهم رمان سایبان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ پنجشنبه 25 شهریور 1395 ] [ 02:40 ب.ظ ] [ Hasti ] [ نظرات() ]
نمایش نظرات 1 تا 30