تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایبان تنهایی،قسمت ۱۳

رمان سایبان تنهایی،قسمت ۱۳




سلام به همگی 

خوبید؟؟

قبول دارم قسمت قبلی خیلی کم بود

در عوضش این قسمت 

بیشتره

بدویید برید ادامه.....

به نام خدا

بردیا

تا آخر مسیر جز مسخره بازی حرف خاصی زده نشد.به اونجا که رسیدم تقریبا می‌شه گفت یه جای تاریک و خلوت بود ،با یه بستنی فروشی .اون ورم چهار تاب و سرسره و سرویس بهداشتی بود.
رفتم بستنی سفارش بدم  به دلناز گفتم چه طعمی گفت :من طعم شکلات تلخ  و دوست دارم .
گفتم چرا حالا شکلات تلخ؟
_چون همه فک میکنن شکلات شیرینه ،مثله عشق اما واقعیت اینه که بعضی از شکلاتا مثله بعضی از عشقا فقط اسمشون شیرینه داستانشون تلخه.
_تو چرا امشب اینطوری شدی ؟؟؟حالت خوبه نکنه قبلا عاشق بودی 
جوابم و نداد اما گفت :میرم دستشویی بر می گردم.
_باشه 
سفارش بستنی و دادم ،یک دیقه دو دیقه ربع ساعت گذشت دلناز نیومد نگرانش شدم ،خواستم برم دنبالش که احساس کردم یه چیز تیز تو رگ گردنم فرو رفت و دیگه چیزی رو احساس نکردم!!

..................................................

شخص مجهول 1 (دلناز هدایت)گذشته 

-تموم شد خانم هدایت،  ازتون ممنونیم!بقیش باخودمون .
نفسم بالا نمیومد ،انتقام گرفتم .بالاخره این داستان لعنتی داره تموم میشه .دیگا کسی حق خوری نمیکنه !تجاوز نمیکنه 
شقیه هام دردن آخ کجایی دلربا کجایی ؟بیا ببین بردیا زرشناسه متجاوزت به کجا رسیده!
اخ که هیچ کس از داغ دله دوستم  شایدم خواهرم خبر نداره !
اون روز یادم نمیره ،
**12 فرودین (سال پیش)
_دلربا آروم باش ،بسه انقدر گریه نکن با عمل میشه باور کن میشه درست کرد!
_دیگه چجوری؟بلا بدتر از این چقدر به اون بردیا کثافط التماس کردم میخندید فقط میفهمی ؟(با فریاد تکرار کرد)نه نمیفهمی ،من اونو دوست داشتم اما نابودم کرد ،بخاطر چی؟بخاطر اون بیماریه لعنتیش !
_دلربا نرو کجا میری یه دیقه وایسا تورو خدا!دلربااااا!
.(.....رفت ای کاش جلوشو می گرفتم تا این کابوسای لعنتی تموم شن مگه بعد از فوت پدر و مادر عزیزم کی رو داشتم جز اون؟که بردیا عوضی کشتش روحشو جسمشو وجودشو!)
دلشوره داشتم پنج ساعت بود هیچ خبری ازش نبود !کجاست؟ 
خدای من هر چقد زنگ میزنم جواب نمیده .میخواستم برم کلانتری که گوشیم زنگ خورد ،خودش بود لعنتی 
_هیچ معلوم هست کدوم قبرستونی هستی نمیگی من نگران میشم 
میخواستم برم کلان....
_ببخشید شما با این خانم نسبتی دارید؟
_ب..له بله شما؟
_من سرگرد همتی هستم متاسفانه این خانم ازبالای پل عابر پیاده خودشونو پرت کردن در واقع خودکشی کردن
بقیه شو نشنیدم ،یعنی چی؟
_خانم خانم ؟
_ب..له
_لطفا بیاید اداره ی آگاهی برای تکمیل تحقیقات !
بی جون گفتم _باشه کدوم اداره؟
_ خیابان ......

............................................................................

صدای ظبط ماشین منو از تو فکر در آورد،

می گیره نفسمو خاطره هات 
 میگیره نفس من بی هوات
من و تو خاطره خیلی زیاد 
 میسوزم هرچقدر دلت بخواد
خاطره یعنی سکوت یعنی عذاب 
 خاطره دره منه تو بیداری و خواب
خاطره یعنی غم دائمی قلب بی تاب توی مرداب
بعد تو خنده با من آشتی نکرد 
 خاطره یعنی دو تا عکسای درد
خاطره یعنی منو عطر لباس 
 تنهای تنها توی روزای سرد
خاطره یعنی یکی اینجا کمه 
 (خاطره، میثم ابراهیمی)
انقد غرق خاطرات تلخ گذشته بودم نفهمیدم کی سوار ماشین شدم و اصلا کی رسیدم !
.
.
.
نویسنده ی این قسمت:Maryam




موضوع: رمان سایه بان تنهایی، رمان های غمگین، رمان های عاشقانه،
برچسب ها: رمان غمگین، رمان عاشقانه، سایبان تنهایی، قسمت سیزدهم رمان سایبان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ یکشنبه 21 شهریور 1395 ] [ 12:53 ب.ظ ] [ Maryam ] [ نظرات() ]