تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایبان تنهایی،قسمت ۱۱

رمان سایبان تنهایی،قسمت ۱۱




درود بر همگی

خب شرمنده یکم این قسمت دیر شد

ولی بالاخره قرار گرفت

بپرید ادامه....

به نام خدا

دلناز هدایت(شخص مجهول داستان مشخص شد )

دیدمش ،خودشو همون پسر معروف !همونے که تو مهمونے شده بود نقل و نبات مجلس هه
جالبه (فریاد میزنه:)خـــــدا ،خدا خدا خدا *هق هق میکنه *چرا مـن ؟؟؟؟!این حقه من نبود .نبود بخدا نبود!
کجاست ؟همون جای همیشگی پیش قبر پدر و مادرش!.داره خدا فریاد میکنه که چرا اون مسبب شد بردیا به زنجیر کشیده بشه ‌!
تمام تصاویر از اون مهمونے و لحظه ها و سکوت و نگاه اول تا دیدار های پیاپی و پارک و تولد و گول زدنش ....گریه ها و خدا خدا ها و نگاه سوزناک بردیا .
چیشده ،کسے میدونه چه بلایی سر این دو اومده؟!
قطعا نه این داستان جدید از سرنوشت کمتر کسی و در منجلاب میکشه  هی چته دلناز دیوونه شدی با خودت حرف میزنی مگه این سرنوشت این خوده مرگـه!...........

(روز آخر *آخریـن ملاقات)

تلفنم زنگ خورد بازم آقای خوشگل و جنتلمن خودمه حوله رو دور موهام تاب دادم گفتم:
_به به سلام بر بردیای خودم احوال شما؟!
_سلام بر دلربا ترین دختر دنیا ،من خوبم شما چطوری ؟*وبا لحنی لوده ادامه میده *ما رو عاشق کردی و فلنگ و بستی بی وفا ؟؟؟هی روزگار
دلناز در حالی که می خنده میگه:جدا؟!من جناب عالی و عاشق کردم شما بودی که همش تو مهمونی چشت ما و گرفته بود گلدون خان (اگه قسمتای اول رو خونده باشید میفهمید چرا گفت گلدون)یادته؟؟؟
_اوه اوه چرا حیثیت آدم رو زیر سوال میبری ؟حالا اینارو ول کن پرنسس بگو ببینم شام کجا بریم!
با گفتن این حرف بغض ناشناخته ای به گلوی دلناز چنگ انداخت (خیلی طول میکشه مغز چیزیو بفهمه که قلب مدتهاست اون رو داد میزنه تا به گوش برسه و امان از روزی که عشق بدون اذن وارد وجودت شود امان از آن روز...)
سعی میکنه خودشو کنترل کنه ...
_یک ساعت دیگه بیا دم خونه تازه از حموم در اومدم.
_باشه میبوسمت فعلا
فعلا گلدونیییییی
_برات دارم شیطونننننن
هههه فکر کردی آقای زرنگ فعلا من برات دارم ، و یه چیز درونش فریاد زد چی میگی دلناز حالیته این بردیاس .
آره این همون پسر دیوونش که بخاطر چندرغاز پول باید خودمو به دردسر مینداختم اونم بخاطر اینکه ایشون راضی نمیشد بیاد تیمارستان بستری شه تا اون روح مریض و وحشیش آروم شه !
هی دلناز چته ؟؟؟هیچی دردامو نمیبینی دیگه نمیکشم نفس ندارم خسته ام  ...تازشم کارم بد نیست من دارم بهش کمک میکنم 
اره خودتو گول بزن داری کمک میکنی 
_خفه شو خفه شو 
یهو یکتا اومد تو اتاق :هی دلناز چته با کی داری دعوا میکنی؟؟
_ها چی من ؟؟
_داری گریه میکنی؟؟
دست کشیدم رو صورتم خیس بود  سریع پاکش کردم گفتم و با خنده ای مصنوعی گفتم:نه بابا بیا موهامو برام درست بعدشم آرایشم کن!
_عه می بینم که نطقت وا شد خدا رو شکر نوکرم پیدا کردی!
_پیدا نکردم داشتم.
دیدم قضیه داره بیخ پیدا میکنه و همین حالاس که بیاد بزنم واسه همین دستامو به علامت تسلیم بالا بردم.
یه ۴۵ دیقه ای کار موهامو صورتم طول کشید اینکه میگم ۴۵ دیقه نه اینکه شبیه هیولا های آرایشی شدم یا به قول شما داف هه نه از این خبرا نیست انقد ما بینش حرف زدیم که انقد طول کشید اممم اگه بخوام بگم چطوری شدم باید بگم موهامو بابلیس  کشید جمع کرد بالا سرم بعضی از تارها رو هم رها کرد تو صورتم آرایشمم اینبار فقط کرم شفاف کننده و آب رسان بود رژ لب مایل به نسکافه ای یا همون کرمی تیره با رژ گونه ی زرشکی 
_هوی یکتا چی بپوشم؟؟؟؟!
_هوی تو کلات دخمله بیشوراووم ببینم چی داری ...این ببین خوبه 
دیدمش یه مانتوی زرشکی با سرآستین ها ی تیره  نسبتا تا بالای زانوم بود برای همین باهاش شلوار جین تیره ی دمپام رو پوشیدم که تضاد خوبی ایجاد کرد شال قهوه ای مایل به طلاییم هم سرم کردم و کیف و کفش عروسکیم هم که رگه های طلایی توشون بود پوشیدم عطرمم زدم .
امروز آخرین روزی بود که میدیدمش  .میخواستم همه چیز عالی و بکر باشه.
یکتا:من دیگه میرم خوش بگذره.
تو دلم گفتم حتما میگذره ;باشه گلم ممنون مراقب خودت باش.
یکتا رفت و زنگ خونه پس از دو دیقه به صدا در اومد 
سریع به سمت در عین این وحشی های آمازونی (اصلا من آدمیم که زیادی خودمو مورد لطف قرار میدم)حمله کردم و کم مونده بود به هیکل مامانی گلدون جان برخورد کنم که در ثانیه ی آخر و ثانیه ی  آخر چه میکنه دلناز هدایت یه زیر پایی یه لایی و میزنه گللللل هی چرا کانال عوض کردی؟؟ نیشم از این خود درگیریم باز میشه)داشتم میگفتم در ثانیه آخر خودمو کنترل کردم و نیفتادم اما سوتی این دهن کش اومدن باعث شد بردیا برام دس بگیره
_به به بیا بغلم چرا خجالت میکشی ؟؟؟عزیزم این لبخندت منو کشته 
_ها ؟چی ؟کو؟ کجا؟؟؟؟لبخند !؟نه بابا اخم بود نمیدونم چرا دهنم کج شد  بخاطر اینه که زیادی از ذهنم کار میکشم قاطی  کرده!!
بردیا ها هم که از پر حرفیم به ستوه اومده بود گفت :باشه باشه عزیزم خودتو ناراحت نکن بیا بریم سوار ماشین شیم .....
.
.
.
خوب بود؟
نظر یادتون نره
نویسنده ی این قسمت:Maryam
تا قسمت بعد خدافظ




موضوع: رمان سایه بان تنهایی، رمان های غمگین، رمان های عاشقانه،
برچسب ها: رمان عاشقانه، رمان غمگین، سایبان تنهایی، قسمت یازدهم رمان سایبان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ جمعه 12 شهریور 1395 ] [ 02:33 ق.ظ ] [ Maryam ] [ نظرات() ]