تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۱۰

رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۱۰




سلوم بکس فرند های گل

خوبین؟؟

الحمدالله منم خوبم

خب لطفا فحش ندید که چرا قسمت ۱۰ اینقدر دیر

 قرار گرفت

من الان مسافرتم

به زور هم دارم این پست رو میزارم 

پس کسی اعتراض کرد 

چک میخوره

اوکی؟؟

خب حالا میتونید برید ادامه....
به نام خدا

(بردیا)

سرم رو تو دستام گرفتم.چرا با سانا اونجوری رفتار کردم؟!اون لحظه واقعا کنترلم رو از دست دادم.نمیدونستم دارم چیکار میکنم.خوب شد ارشیا به موقع رسید وگرنه سانا زیر دستای من از بین میرفت.به دست هام نگاه کردم....انگشت های باریک و بلند.این دستا چطور تونستن گلوی ظریف سانا رو بگیرن و اونو خفه کنن؟؟ 
برای اینکه کمی از عذاب وجدانم کم شه،یه نخ سیگار بیرون کشیدم.روشنش کردم و شروع کردم به کشیدن...دود هایی که از دهنم بیرون می اومد رو نگاه کردم...هه!! زندگی منم مثل اینا دود شدن...رفتن و رفتن تا اینکه محو شدن...از صحنه ی روزگار...از این دنیا...!!

______________________________

(سانا)

چشمامو باز کردم. سرم درد میکرد اما از اون بدتر گلوم بود که انگار با چهار چرخ بِلِیزر( نوعی ماشین سنگین) رفتی روش.آخرین چیزی که یادم میاد این بود که بردیا گلوی منو گرفته بود و سرم داد میزد.
اطراف رو نگاه کردم کسی نبود.خواستم از تخت بیام پایین و برم تو حیاط قدم بزنم و دیدم به دستم سرم وصله!! ای بابا!
خوشبختانه گوشیم تو جیبم بود.برش داشتم و به گلنار زنگ زدم.بعد از ۴ تا بوق جواب داد.صداش تو گوشی پیچید.
گلنار: الو...؟
من:الو سلام گلنار خوبی؟
گلنار:به به ! سانا خانم!! پارسال دوست امسال آشنا!! خبریه زنگ زدی؟؟
من:مگه حتما باید خبری باشه تا به دوست قدیمیمون زنگ بزنیم؟؟
گلنار:نه والا ما از خدامون هم هست! منتها تو همین جوری واسه حال و احوال زنگ نمیزنی واسه همین تعجب کردم!
من: من؟ من زنگ نمیزنم؟ای نامرد...اینه دستمزدمون دیگه گلنار خانم؟!
گلنار:آره راست میگی حواسم نبود همین دوهفته پیش بود زنگ زدی!!
من:خب حالا کم تیکه بنداز
گلنار:حرف حقیقت تلخه..راستی از ارشیا چه خبر؟
من:خبری نیست مثل همیشه سرحال و شاد و شنگول!!
خنده ای کرد و گفت:آره اون که همیشه شاد و سرزندس!
من:آره دیگه زندگی حسابی بهش ساخته!!
گلنار:راستی سانا برنامه ای برای جمعه شب نداری؟!
من:نه چطور؟
گلنار:گفتم بریم بیرون پوسیدیم تو خونه!!
من:خوبه میری سرکار ها
گلنار:برو بابا! مگه سرکار بیرون حساب میشه؟!
من:باشه حالا کجا میریم؟
گلنار:به نظرم بریم سینما،فیلم ___تازه اومده میگن قشنگه
من:باشه مشکلی نیس،سانس هاشو میدونی؟
گلنار:نه ولی از فرشته میپرسم بهت میگم
من:باشه پس خبرشو بهم بده
گلنار:اوکی کاری نداری؟
من:نه قربونت 
گلنار:خدافظ
من:خدافظ
هوفی کردم:اینم از امروز ما!!
یکم با گوشیم بازی کردم که دیدم خانم شکری با یک سینی وارد شد.صاف نشستم.لبخندی زد و گفت:بفرما سانا جان اینم از شامتون!
جان؟شام؟مگه ساعت چنده؟
پرسیدم:ببخشید مگه الان نباید ناهار بخورم؟؟
خندید.
_مثل اینکه خبر نداری چند ساعته بیهوشی؟!
من:نه،خب چند ساعته؟
_شما طرف های عصر بود که حالتون بد شد.شیش هفت ساعت هم بیهوش بودید.
من:آها! باشه مرسی! راستی.....
_بله؟
من:هیچی هیچی! ممنون!
لبخندی زد و رفت.شام رو خوردم.یکم رمان جدیدی رو که دانلود کردن بودم رو خوندم و کم کم خوابیدم
.
.
.
فان بود؟؟
اگر نبود به من چه.....والا همینی که هس
نویسنده ی این قسمت:Mobina
خب تا قسمت ۱۱ گودبای




موضوع: رمان سایه بان تنهایی، رمان های غمگین، رمان های عاشقانه،
برچسب ها: رمان غمگین، رمان عاشقانه، سایه بان تنهایی، قسمت دهم رمان سایه بان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ سه شنبه 2 شهریور 1395 ] [ 03:03 ب.ظ ] [ Mobina ] [ نظرات() ]