تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۹

رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۹




سلام به همگی

بالاخره نوبت قسمت من رسید


خب برید ادامه با قسمت ۹...


به نام خدا

(سانا)

با اشک از اتاق بردیا اومدم بیرون.خدایا چرا مردی مثل اون باید اینجوری بشه؟چرا کسی مثل اون که اینقدر جوونه زجر بکشه؟ چرا افرادی که ما فکرش رو هم نمی کنیم چنین مشکلاتی دارن؟!چرا واقعا؟!
سرم رو گرفتم بالا دوتا سیلی محکم به خودم زدم!من چم شده؟!من یک دختر قوی و مغرور هستم چرا باید به خاطر اون اشک بریزم اون هم جلوی خودش؟!مگه اون کیه؟!
جز اینکه یه دیوونست!!جز اینکه من فقط پرستارشم!! داشتم با خودم کلنجار میرفتم که صدای پایی شنیدم.
برگشتم سمت صدا که توی راهرو قامت بلند ارشیا رو دیدم.
ای بابا دوباره این سیریش اومد.چرا همیشه توی بدترین شرایط باید جلوی من سبز شه؟؟
با لبخند به سمتم اومد و گفت:سلام بر رفیق قدیمی!
وقتی نزدیک تر شد قیافش تغییر کرد و به حالت نگران در اومد.
ارشیا:سانا،اتفاقی افتاده؟؟! چرا چشات سرخه!؟ گریه کردی؟!
یک لحظه هول شدم و گفتم:نه! نه! رفتم بیرون یکم خاک رفت تو چشام و... به صورتش نگاه کردم.داشت عاقل اندر سفیه نگام میکرد که یعنی خر خودتی!! 
ارشیا:سانا ما هشت ساله با هم رفیقیم هر کی تو رو نشناسه من یکی میشناسمت بچه جون!! برو ! برو خوتو سیا کن سانا خانم!
از حرفش یه لبخند کجی گوشه لبم نشست.
نه بابا اینم آدم شناس بوده و من خبر نداشتم البته راستم میگه هشت سال چیز کمی نیست واسه شناخت یه آدم!!
گفت:لابد مارو قابل نمیدونی که نمیگی چته دیگه؟!
من:نه! نه! اینطوری نیس!
خندید.گفت:باشه ولی کمکی خواستی من در خدمتم خانم دکتر! و رفت.
همیشه عادت داشت منو خانم دکتر صدا کنه! با اینکه یکم سیریش بود ولی خدایی تو دوستی این هشت سال سنگ تموم گذاشته بود.خیلی آدم عاقل و با شعوریه! هر وقت باهاش حرف میزنم حالم بهتر میشه و سبک میشم و هروقت که به چشم های سبزش نگاه میکنم یه حس آرامش سراسر وجودم رو میگیره!
آرامشی که هیچ کس نمیتونه جبرانش کنه برام!
از فکر در اومدم.رفتم تو حیاط،سمت سرویس بهداشتی خانم ها.داشتم صورتم رو میشستم که صداهای فریاد آشنایی به گوشم خورد.
صدا:ولم کنید! چی از جونم میخواید؟! آدم دیوونه با قرص و دارو خوب نمیشه کار از کار گذشته!!!دیگه فایده نداره!
صدا ها یا بهتره بگم غرش ها متعلق به بردیا بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد.باید میرفتم.سریع شیر آبو بستم و رفتم سمت بخش! از طرفی هم دلم براش میسوخت هم دلم میخواست فکش رو بیارم پایین که با من اونطوری حرف زد!ولی خب دست خودش نبود که!مریضه!
عربده های بردیا اجازه ی فکر کردن بیشتر رو بهم نداد.وارد بخش شدم.بردیا رو توی راهرو دیدم.سریع به سمتش رفتم.هنوز داشت داد میزد.پشتش به من بود و منو نمیدید.
اومدم کنارش دستش رو گرفتم گفتم:آقای زرشناس خواهش میکنم!چند باری صداش زدم ولی انگار با دیواری! دیدم اصلا جواب نمیده واسه همین داد زدم:بردیا! با توام! میگم ساکت باش! یهو ساکت شد. اوه چه حرف گوش کن!
آروم آروم برگشت سمتم.وقتی کامل برگشت چشماش به چشام افتاد.چشاش خیلی عصبی و وحشتناک بودن!!
آروم آروم میومد جلو و من آروم آروم میرفتم عقب!
یهو به سمتم خیز برداشت و بازوهامو تو دستاش گرفت و منو چسبوند به دیوار.سرم عربده کشید:چرا دست از سر من برنمیدارین؟!چرا اینقدر منو عذاب میدین؟!
پرستارا داد میزدن و کمک میخواستن! 
دستشو گذاشت روی گلوم و با تمام قدرت گلوم رو فشار داد! و دوباره همون حرف هارو زد! دیگه داشتم نفس کم میوردم به خس خس افتاده بودم! مطمئنا صورتم هم کبود شده بود!
کم کم صداها تو گوشم پیچید و چشام تار شد! چشام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم...
.
.
.
خب چطور بود؟؟؟
امیدوارم همون طور که از نوشته ی مریم راضی بودید از مال من هم خوشتون بیاد...خوشتون هم نیومد به من چه همینی که هست خخخ
نظر یادتون نره
نویسنده ی این قسمت:Mobina
خب دیگه برید کامنت بزارید




موضوع: رمان سایه بان تنهایی، رمان های غمگین، رمان های عاشقانه،
برچسب ها: رمان غمگین، رمان عاشقانه، سایه بان تنهایی، قسمت نهم رمان سایه بان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ دوشنبه 25 مرداد 1395 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ Mobina ] [ نظرات() ]