تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۸

رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۸




سلام دوستان

با قسمت ۸ اومدم

برای خوندن رمان قسمت ۸

به ادامه مطلب برید..‌.

به نام خدا

داناے کل (نگاهے به آینده):

با ترس و لرزیدن دست و پاهایش وارد اتاق شد، در را بست، صدای در همچون ناقوسی شوم نواخته شد اما دریغ  یک نیم نگاهی از بردیا به سانا.
 سانا به چشمان بسته ی بردیا که آرام آرام از آنها اشک سرازیر میشد، خیره شده بود!در دلش آهی کشید و همین اشکهای بردیا باعث شده بود که بغض سنگینی در گلوی سانا جا خشک کند، سانا به سمت تختی که بردیا روی آن دراز کشیده بود رفت اما همچنان دست و پاهایش میلرزید، خودش هم نمیدانست چرا.؟!واقعا چرا آیا بزرگی مرد دیوانه او را به زنجیر میکشید یا می ترسید از مرد مقابلش؟
با صدای آرام اما لرزانی که خودش آن را به زحمت شنید گفت: آقای زرشناس.
اما جوابی نشنید.(حق داشت این مرد بسی سختی کشیده پرونده اش نشان میداد اسم و فامیلی که درخشان بود و بیماری که خطرناک مگر پارانویا و افسردگی حاد چیز کمی است؟ قطعا نه !!!!)کمی امیدش را از دست داد اما باز هم با همان صدای آرام و لرزان گفت: آقای زرشناس داروهاتون رو براتون اوردم.
 بردیا آهسته چشمانش را باز کرد، و سانا هم با شور فراوان به چهره اش خیره شده بود اما وقتی چشمان سرخ بردیا، که حالا شبیه دو کاسه ی خون شده بودند را دید، نا خودآگاه اشکهایش سرازیر شد. خودش هم دلیل این ریزش غرورش را نمی دانست ،مگر او دختری مقاوم نبود پس چه شده و طلسم باری دگر شکست!؟ 

بردیا با دیدن اشکهای سانا پوز خند عمیقی زد و با لحنی که تمسخر توش بی داد می کرد گفت: اولین باره میبینم یه پرستار داره برام یعنی برای یه مرد دیوونه اشک میریزه، چیه؟ نکنه بازم مامان و بابام برام نقشه کشیدن که یه دخترو بندازن تو دامم؟  برو خودتو سیاه کن بسه دیگه برا من نقش بازی نکن، داروهارو هم نمیخوام چون آدم دیوونه، دیوونس دیگه با دارو که عاقل نمیشه.
سانا که از حرفهای بردیا تعجب کرده بود و در عین حال به چشمهای سرخش خیره شده بود تو شک حرف های این مرد ماند. اما اینبار با صدای بلند و عصبانی و پرخاشگر بردیا رو به رو شد، بردیا با صدای بلند و پرخاشگری گفت: برو بیرون، از جلوی چشمام دور شو، هیچکس تو این اتاق نیاد، همتون مثل همید، همتون باهم نقشه کشیدید تا منو بدبخت کنید، از همتون بدم میااااد، از همتون متنفرم، دست از سرم بردارید. 
سانا که هنوز دستو پاهایش میلرزید و رنگش پریده بودو اشک میریخت، با صدای آرام و پراز بغضی گفت: من میخوام کمکت کنم، باور کن من نمیخوام تو رو اذیت کنم، فقط... ، بردیا حرفش را قطع کرد و با صدای بلندی داد زد: بهت میگم برو گمشو، از این اتاق برو بیروووون. سانا با شنیدن این حرفش به هق هق افتاد و اختیارش را از دست داد اما بردیا سینی داروها را از دستش کشید و به دیوار پرتاب کرد، و داد و بیداد میکرد، پرستاران وقتی متوجه شدند که بردیا دارد پرخاشگری میکند و عصبانی شده است ، خیلی زود وارد اتاق شدند و اورا به تخت بستند اما بردیا هنوز هم دادو بیداد میکرد و میگفت از همه ی شما متنفرم، دوتا از پرستاران که حال خراب سانا را دیدند او را از اتاق بیرون بردند و به بردیا آرامبخش تزریق کردند.
.
.
.
اینم از این قسمت...خوب بود؟؟
نظر فراموش نشه
نویسنده ی این قسمت:Maryam
تا پست دیگر خدانگهدار




موضوع: رمان سایه بان تنهایی، رمان های غمگین، رمان های عاشقانه،
برچسب ها: رمان غمگین، رمان عاشقانه، سایه بان تنهایی، قسمت هشتم رمان سایه بان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ پنجشنبه 21 مرداد 1395 ] [ 04:29 ب.ظ ] [ Maryam ] [ نظرات() ]
نمایش نظرات 1 تا 30