تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۷

رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۷




سلام به همگی

خوبید؟

ببخشید یکم دیر شد

برید ادامه با قسمت ۷...

به نام خدا

دلنـــــاز: (زمانه گذشته)

بعد اون مهمونے بیش تـــــر با بردیا ارتباط داشـتم ،پسر خوبیه !البـته اگه خلاف نظرش حرف نزنی !و ناراحتش نکنی!
تو همین مدت کم بهش وابسته شدم!میدونم که تو ڪارم وابستگی جرمه ،امـــــا به قول معروف از  "محبت خارہا گل میشود"نمے دونم چطور به این فکر کنم که دیگه ممکنه نبینمش،این منو خیلی عذاب میده!
امــــــــــا من تصمیم و گرفتم باید تا پایانش پیش برم ،نباید عقب نشینی کنم !من اهل مبارزه بودم از بچگی تا الان!
از وقتی تو سقوط هواپیما اونا رو از دست دادم و تازه فهمیدم بی کسی چه معنی میده و مجبور بودم تو سن ۲۱ سالگی تمام قرض هایی که پدر و مادرم بالا آورده بودن و پرداخت کنم و مشکلات بیشتر از همین جـــــا شروع شد !فلاکت نداری و نداری و نداری و سکوت و لبخند در انتهاش!
به هـــــر سختی که بود رشته ی مورد علاقم و رفتم و توی یکی از بهترین دانشگاه های دولتی قبول شدم!از بچگی درس خون بودم و آرزو های زیادی داشتم،نمی گم الان به هیچکدومشون نرسیدم  ،نه اتفاقا به بیشتریناشون رسیدم امـــــا دیدار دوباره ی پدر و مادرم شد آرزویی که همیشه آرزو باقی میمونه !
الانم به جـــــز مشکل مالی هیچ مشکل دیگه ای ندارم ! از خانواده ی پدریم همه خارجن اما خانواده ی مادریم فقط خالم وداییم اینجان ،که اونا هم بعداز فوت مادرم خیلی کم میان و میرن چه برسـه به اینکه  کمک کنن!
این شـــــبا عذاب وجدان گرفتم همش چشای خندون بردیا تو نظرم میاد .
امیدوارم یه روزی من و بخـــــاطر ظلمی که از ناچاری در حقش کردم ببخشه!و بدونه که با همه ی این بدی هایی که کـــــردم از صمیم قلبم دوستش دارم ،ولی اون یه روزی از من متنفر خواهد شد و من این روز برام روشنه!
ای کاش می شد بـــــردیا جوره دیگه ای تو زندگیم قدم میزا‌شت!تا بهـش ثابت کنم حضورش تو زندگے تکراری و روزمرم چقدر خوب و آرامـــــش بخشه!
امـــــروز تولدشه ،با همـــــاهنگی قبلی قراره که باهم بریم  دور دور البته اونجـــــا یه سوپرایز خوبم براش آماده کردم!
امروز رو هیچ وقت یادم نمی ره ۲۱مردادماه !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همین طور که داشتم تو خونه قدم می زدم  و باخودم حرف می زدم ،دنبال پالتوی زرشکی رنگم بودم .آه کجان پس اه دیرم شد!!!!
اون روز آرایش نقره ای زرشکی باحالی کرده بودم بر خلاف تموم روزا که آرایشم تو رژلب و پنکیک خلاصه میشد امروز حسابی رو خودم کار کرده بودم !بالاخره بعد از تلاش های پیاپی برای پیدا کردن پالتو یافتمش توی کمد لول شده بود که اینم تعجبی نداره از نظم خارق العاده ی بندس!
فقط مونده بود کادوی بردیا رو بردارم براش یه ساعت مارک خوشگل مردونه خریده بودم که توی جعبه ی بنفش کادو پیچ شده بود .شال مشکی که سُطوح قرمزی داشت سرم کردم و با یه نگاه اخر تویه آینه راضی شدم و طبق معمول به سمت خونه ے آقای زرشنـــــاس حرکت کردم!
.
.
.
اینم از قسمت ۷ 
خوب بود؟
نویسنده ی این قسمت:Maryam
منتظر نظراتون هسدم




موضوع: رمان سایه بان تنهایی، رمان های غمگین، رمان های عاشقانه،
برچسب ها: رمان غمگین، رمان عاشقانه، سایه بان تنهایی، قسمت هفتم رمان سایه بان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ جمعه 15 مرداد 1395 ] [ 12:47 ب.ظ ] [ Maryam ] [ نظرات() ]