تبلیغات
♥رُمآن‍....♥نِویسآن♥ - رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۶

رمان سایه بان تنهایی،قسمت ۶




سلام به همگی 

با قسمت ۶ اومدم

زودی برید و بخونید

به نام خدا

(بـــــردیا) دفتر خاطرات:

نمیدونم جـــــریان چیه اما امروز مامان بابام بدون هیچ بهونه ای ترتیب یه مهمونی رو دادن،عجیبه بعد چند سال ،چطور شده که نمی ترسن پسر دیوونشون مهمونیشونو خراب کنه قبلا منو تو اتاقم حبس می کردن تا نیام کاری کنم که باعث شرمندگیشون بشه! امـــــا حالا ازم میخوان تو مهمونی شون شرکت کنم!
(یادمه یه روزدوس داشتم تو مهمونی شرکت کنم اما بابام اجازه نداد اون روز انقد خواهش و تمنا کردم .....که اخرش نتیجه اش قفل کردن در روم بود و بازم گریه !!!!)
مامان صبح که خبر مهمونی و داد خیلی سفارشم کرد ،که خوب رفتار کنم منم بهش قول دادم تا جایی که میتونم خودم رو کنترل کنم.
برای مهمونی یه دست کت و شلوار خوش دوخت طوسی انتخاب کرد برام با یه کرواته خاکستری که حاشیه هاش طرح خاصی داشت !
خیلی هیجان داشتم بعد اون همه مدت قرار بود دوباره تو جمع قراربگیرم! خوشحال  بودم که  حداقل فامیلامون چیزی از بیماریه روانیم نمی دونستن!
نیم ساعت از مهمونی گذشته بود نفس عمیقی کشیدم و از پله رفتم پایین!
تقریبا خونه ی بزرگمون پر بود از آدم ،فکر نمی کردم  انقد شلوغ باشه اکثرا هم دخترای جوون فامیل بودن !
سلام
تازه انگار حواسشون بهم جلب شده بود!
مثله اینکه سوژشون پیدا شده باشه عین این جوجه ها که دنبال مرغ و خروسا میرن اومدن دنبالم 
"وای خدا "حالا کی اینا رو جم میکنه!
همینطور که داشتم زیر لب باخودم حرف میزدم ،حس کردم یکی داره نگام میکنه
تا سرمو بالا گرفتم،صورت یه دختر بامزه رو دیدم که داشت نگام می کرد منو که متوجه ی خودش دید ایشی گفت روشو کرد اونور یه جورایی از این حرکتش خوشم اومد خندم گرفت که بعد یه لبخند پلیدی نامحسوس رو لبش اومد و به سمتم حرکت کرد !پس از مشاجره ی شیرینی که باهاش داشتم اسمش و ازش پرسیدم با کمی من و من گفت اسمش (دلناز ) واقعا برازندش بود هم ناز بود هم تو دل برو!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(چند صفحه بعد، از دفتر خاطرات)

همین طور که صدای خنده ی عشقم و می شنیدم لبخندی رو لبم نشست  اولین لبخند واقعی زندگیم پس از ۲۶ سال و ۵ ماه ........
_سلام بر همه ی زندگیم .حالت چطوره؟
_سلام بر همه ی همه ی زندگیم ،مگه میشه تو رو ببینم  بد باشم ؟
با لودگی گفتم_شاید!
قیافه ناراحتی به خودش گرفت _بردیـا تو باز شروع کردی ؟
در حالی که لپشو میکشیدم_ببخشید بانوی مهربان!
خندید_ بانوی مهربان؟
_بله ،زنه من بانوی مهربان دنیاست نمی دونید بدونید؟
_به به خوش به حال زنتون اقا گلدونه!حالا کی هستن این ادم خوشبخت!؟
_هوووم اسمش دلنازه منم خیلی دوسش دارم در حال حاضرم روبه روی من نشسته!
_عه پس کوش من نمیبینمش؟
_خودتی !
_عه اینجوریاس .نه خیر بنده خودم نامزد دارم زنه هیچیکیم نمیشم آقاهه نامزدمم خیلی دوست دارم عاشقشم اسمشم بردیاست!
در حالی تو بغل گرفته بودمش بوسش کردم و گفتم :دلناز تو تنها کسی هستی که منو درک میکنه و با بیماریم کنار اومده خواهش میکنم هیچ وقت ترکم نکن!باشه؟
_بـــــاشه چشم !خوب دیگه دیر وقته من باید برگردم خونه!کاری نداری عزیزم؟
_نه برو خدا به همرات زندگیم!
با دستش برام بوسی فرستاد و از اونجا دور شد!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
بعد اون مهمونی با بهانه های مختلفی مامان دلناز رو خونه دعوت می کرد!منم از این ماجـــــرا ناراحت نبودم ،دلناز دختره شوخ طبعی بود که من ازش خوشم میومد !بعضی روز ها باهم حـرف می زدیم تا اینکه یه روز به خودم اومدم و دیدم دلناز انقد بهم تسلط پیدا کرده که از همه مسائل ریز و درشت زندگیم خبر دارشده البته باید بگم که اون خیلی خوب من رو درک می کنه و این قوت قلب دلنشینی برام به حساب میاد تا اینکه رفته رفته علاقم بهش بیشتر شد و الانم که باهم نامزد کردیم !دیگه اون ادم پرخاشگر قبل نیستم دو قطبیم هم  بهتر شده با وجود دلناز همه چی بهتره اما از دست دادنش می ترسم و شبا کابوس می بینم ، بهش هم گفتم اون میگه هرگز چنین اتفاقی نمیفته و منو تنها نمیزاره !
منم بهش اطمینان دارم.رفتارم با خانواده ام خیلی گرم تر شده !و از خدا واقعا بابت دلناز  ممنونم!.
.
.
امیدوارم خوب باشه
نظرتون رو حتما بگیدها
نویسنده ی این قسمت:Maryam
تا پست بعدی خدافظ




موضوع: رمان سایه بان تنهایی، رمان های غمگین، رمان های عاشقانه،
برچسب ها: رمان غمگین، رمان عاشقانه، سایه بان تنهایی، قسمت ششم رمان سایه بان تنهایی، رمان، رمان نویسان، بهترین رمان ها،
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 11:48 ق.ظ ] [ Maryam ] [ نظرات() ]